فایلکو

مرجع دانلود فایل ,تحقیق , پروژه , پایان نامه , فایل فلش گوشی

فایلکو

مرجع دانلود فایل ,تحقیق , پروژه , پایان نامه , فایل فلش گوشی

دانلود تحقیق نیشکر

اختصاصی از فایلکو دانلود تحقیق نیشکر دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

دانلود تحقیق نیشکر


دانلود تحقیق نیشکر

نیشکر گیاهی است گرمسیری. این گیاه بومی گیاه بومی گینه جدید بوده و قدمت آن به 1500 تا 8000 سال قبل از میلاد مسیح می رسد. و عمدتاً در حوالی خط استوا بین مدار 26 درجه جنوبی تا 34 درجه 45 دقیقه شمالی می روید. شناخت این نیات و پرورش اولیه آن در منطقه خلیج بنگال روی داده و متجاوز از 5 هزار سال پیش از آن در هند نیز در اواسط هزاره قبل از میلاد به چین و سپس به ایران آورده شده است که شاید ایرانیان اولین قومی بودند که با اندیشه خلاق خویش توانستند شکر متبلور سفید را توسط آسیابهای سنگی و تغییراتی که بر روی شیره نیشکر به وجود آوردند.
1-1    طبقه بندی گیاهی
نیشکر از خانواده Gramineae و جنس saccharum است، که دارای چهار قسمت اصلی ریشه، ساقه، برگ و گل یا خوشه می باشد. برگ های آن به صورت متناوب و گره ها اتصال دارند. ساقه نیشکر قسمتی از گیاه است که این ماده در آن ذخیره می شود و مانند سایر گیاهان تیره غلات بند بند گره دار است که ماده قندی معمولاً در فاصله بین گره ها و در قسمت تحتانی و وسط آنذخیره می شود، قسمتی از ساقه معمولاً در زیر زمین قرار دارد که به آن stubble  یا Root stock می گویند.
ریشه نیشکر: استوانه ای است که هر چه نقطه رویش نزدیکتر شود، باریکتر می شود. گل آذین این گیاه خوشه ای است که تحت شرایط آب و هوایی خاصی تولید می شود یعنی ترکیب ژنی، طول دوره نوری، درجه حرارت محیط، تغذیه و کم آبی همگی روی گل دهی و رشد خوشه های گلزار تاثیر گذراند.

فصل اول
1-1    طبقه بندی گیاهی
1-2    ترکیبات نیشکر
1-3    عملکرد نیشکر در جهان
1-4    عملکرد نیشکر در ایران
فصل دوم
2-1 کاشت
2-2 چگونگی انتخاب قلمه و تهیه آن
2-3 تهیه زمین
2-4 زمان کاشت در ایران
2-5 مراحل داشت
2-5-1 آبیاری
2-5-2 واکاری
2-5-3 کود دهی
2-5-4 علف های هرز
2-6 آفت ها
2-6-1 ساقه خواران
2-6-2 آفات مکنده
2-6-3 حمله کننده به قسمت های زیر زمینی گیاه
2-6-3-1 موسک ها
2-6-3-2 موریانه ها
2-6-3-3 آبدزدک
2-6-4 آفت برک خطر و برگ ریز
2-6-5 جانوران زیان آور
2-7 بیماریها
2-7-1 بیماریهای انگلی
2-7-2 بیماریهای غیر انگلی
2-7-3 کمبود مواد غذایی
فص سوم
3-1 مرحله برداشت
3-1-1رسیدن محصول
3-1-2 چگونگی برداشت نیشکر
3-2 فرآورده های جانبی شکر
3-2-1 باگاس
3-2-2 برگ ها و سر شاخه های نیشکر و گل صافی
3-2-3 تهیه کمپوست
فصل چهـارم
4-1 مراحل بازرویی نیشکر
4-1-1 سوزاندن برگ ها و سرنی ها توسط تراکتورهای آتش زنی
4-1-2 شیسار زنی سبک روی پشته ها توسط ×××× تریلرراتون
4-1-3 فرم دهی مجدد و ترسیم پشته ها توسط دیسک ها مخصوص
4-1-4 کود پاشی
4-1-5 سمپاشی بر علیه علف های هرز
4-1-6 خاکریزی اطراف مزرعه و تسطیح نهرها و آبیاری

 

شامل 22 صفحه فایل word


دانلود با لینک مستقیم


دانلود تحقیق نیشکر

دانلود مقاله بحران اشتغال در افغانستان

اختصاصی از فایلکو دانلود مقاله بحران اشتغال در افغانستان دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

 

 

چنانچه این مقاله را به طور کامل بخوانید حدود یک ساعت از وقت شما را خواهد گرفت. در همین یک ساعت، حداقل 12 نفر دیگر در افغانستان از جنگ و گرسنگی می میرند و 60 نفر دیگر از افغانستان آواره کشور های دیگر می شوند. این مقاله در توضیح علت این مرگ و آوارگی است. اگر این موضوع تلخ خیلی به زندگی شیرین شما مربوط نیست، از خواندن آن منصرف شوید.

 

جایگاه افغانستان در ذهنیت مردم کرة زمین
در سال 2000 در جشنوارة پوسان در کشور کره جنوبی حضور داشتم و در پاسخ این سؤال که فیلم بعدی تو دربارة چیست، می گفتم: دربارة افغانستان. و بلافاصله مورد این پرسش واقع می شدم که "افغانستان چیست؟"
چرا این چنین است؟ چرا تا این اندازه می تواند کشوری در جهان مهجور باشد که مردم یک کشور آسیایی مثل کره جنوبی حتی نام افغانستان را به عنوان یک کشور دیگر آسیایی نشنیده باشند؟ دلیل آن واضح است. افغانستان در جهان امروزه نقش مثبتی ندارد. نه به عنوان یک کشور اقتصادی که از طریق یکی از کالاهای آن به یاد آورده شود و نه به عنوان یک کشور صاحب علم که جهان را از دانش خود بهره‏مند کرده باشد و نه به عنوان یک کشور صاحب هنر که اسباب افتخاری شده باشد.
در امریکا، اروپا و خاورمیانه البته وضع فرق می کند و افغانستان به عنوان یک کشور خاص شناخته می شود. اما این خاص بودن نیز معنی مثبتی ندارد. آن ها که نام افغانستان را می شناسند آن را بلافاصله با یکی از این کلمات به صورت تداعی ـ معانی به یاد می آورند. قاچاق مواد مخدر، بنیادگرایی اسلامی طالبان، جنگ با روسیه، جنگ داخلی طولانی.
در این تصویر ذهنی نه نشانی از صلح و ثبات است، نه نشانی از آبادانی، پس نه هیچ توریستی را رؤیای سفر می آورد و نه هیچ بازرگانی را طمع سود.
پس چرا نباید فراموش شود؟ تا آن جا که می توان در کتاب های لغت در مقابل کشور افغانستان نوشت : افغانستان کشوری تولید کنندة مواد مخدر، با ملتی خشن و جنگجو و بنیادگرا، که زنان خود را زیر چادرهایی بدون منفذ پوشانده اند. به همة این ها اضافه کنید " تخریب بزرگترین مجسمة بودای جهان" را در بامیان افغانستان، که اخیراً تأثر همة کرة زمین را برانگیخت و تمام اهل فرهنگ و هنر را به دفاع از مجسمة بودای تخریب شده واداشت. اما چرا کسی بجز نمایندة امور انسانی دبیرکل سازمان ملل از مرگ قریب الوقوع یک میلیون انسان در افغانستان به دلیل فقر مفرط ناشی از خشکسالی اظهار تأسف نکرد؟ چرا هیچ‏کس از دلایل این مرگ ومیر سخن نمی‏گوید؟ چرا فریاد بلند همگان برای تخریب "مجسمة بودا" ست، اما کوچکترین صدایی برای جلوگیری از مرگ انسان های گرسنة افغان بر نمی آید؟ آیا در جهان معاصر مجسمه ها از انسان ها عزیزترند؟
نگارنده به عنوان کسی که به درون افغانستان سفر کرده است و تصاویر واقعی تر و زنده تری از این کشور و مردمش را به چشم دیده و همین طور به عنوان کسی که دو فیلم سینمایی را در فاصلة سیزده سال دربارة افغانستان ساخته است (اولی "بایسیکل ران" در سال 1366 و دومی " سفر قندهار " در سال 1379) و نیز به عنوان کسی که برای تحقیق دو فیلمی که ساخته، حدود ده هزار صفحه کتاب و اسناد گوناگون را مطالعه کرده است، تصویر متفاوتی از افغانستان با آنچه در ذهنیت مردم دنیاست سراغ دارد. تصویری پیچیده تر، متفاوت تر، غم انگیزتر و ای بسا مظلوم تر. تصویری که نیازمند توجه است تا فراموشی یا سرکوب. اما کجاست سعدیِ " بنی آدم اعضای یکدیگرند ؟! " تا بیهودگی نصب شعرش را بر سردر سازمان ملل ببیند.

 

جایگاه افغانستان در ذهنیت مردم ایران
تصور مردم ایران مبتنی است بر همان تصویری که مردم اروپا و امریکا و خاورمیانه از افغانستان دارند، البته از کمی نزدیکتر. کارگران ایرانی، مردم جنوب شهر تهران و اهالی شهرستان های کارگری ایران، افغان ها را دوست ندارند و آنها را رقبای کارگری خود می دانند و از طریق فشار به وزارت کار ایران خواستار بازگشت مهاجران افغان به داخل خاک افغانستان هستند. طبقة متوسط ایرانی معمولاً افغان ها را آدم های امینی می دانند که می توان، حداقل یکی از آنها را به عنوان آبدارچی یا خدمتکار درون دفتر کار خود گماشت. بسازبفروش ها، افغان ها را کارگران ساختمانی خوبی که بهتر از معادل ایرانی خود کار می کنند. و احیاناً مزد کمتری هم می‏گیرند، می دانند. مسئولین مبارزه با قاچاق مواد مخدر می دانند و راه حلی جز سرکوب قاچاقچیان و بیرون کردن همة افغان ها، برای فیصله دادن همیشگی به این مشکل پیشنهاد نمی کنند. پزشکان ایرانی آنها را علت شیوع برخی از بیماری هایی که پیش از این در ایران سابقه نداشت، از جمله سرماخوردگی افغانی می دانند و چون به جلوگیری از مهاجرت نمی توانند دل ببندند، راه حل را انجام واکسیناسیون از داخل افغانستان می دانند که در این زمینه موفق شدند برای جلوگیری از شیوع فلج اطفال، هزینة واکسیناسیون را برای ملت افغانستان نیز بپردازند.

 

موضع جامعة جهانی در قبال افغانستان
همیشه باید دید تیتر خبری ای که با نام هر کشوری قرینه است، چیست؟ تصویری که با اخبار در مورد هر کشوری به دنیا داده می شود ترکیبی است از واقعیات آن کشور و تصویری ـ تخیلی ـ تدوینی که قرار است مردم دنیا از جایی داشته باشند. اگر قرار باشد کشورهایی از جهان به یک جایی طمع کنند، لازم است از قبل زمینه های خبری اش را بسازند. آنچه من دریافته ام این است که متأسفانه در افغانستان امروز چیز چندانی به جز خشخاش برای طمع کردن وجود ندارد. پس افغانستان در اخبار همیشگی دنیا سهم کمی دارد و قرار نیست مشکلی از آن به این زودی ها حل شود. افغانستان اگر مثل کویت صاحب نفت و مازاد درآمد نفتی بود، می شد سه روزه آن را توسط امریکا از عراق پس گرفت و هزینة حضور ارتش امریکا را هم از مازاد درآمد نفتی کویت برداشت. همچنان که تا دیروز که شوروی وجود داشت، افغان می توانست به عنوان جنگنده علیه بلوک شرق و با عنوان شاهد ظلم کمونیست ها در رسانه های غربی مورد توجه قرار گیرد اما پس از عقب نشینی شوروی از افغانستان و فروپاشی آن، چرا امریکا که مدعی حقوق بشر است، نه برای ریشه کن کردن فقر این همه انسان که در خطر مرگ از گرسنگی هستند، و نه برای ده میلیون زنی که از تحصیل و فعالیت اجتماعی محرومند، گامی جدی پیش نمی نهند؟
برای آنکه افغانستان چیزی برای طمع کردن و بهره بردن دنیای امروزی ندارد. افغانستان دختر زیبایی نیست که دل هزاران نفر عاشق را بلرزاند، متأسفانه افغانستان امروز بسان پیرزنی است که هرکه طمع نزدیک شدن به او را داشته باشد با محتضری روبرو خواهد شد و هزینة این محتضر را کسی که آن را روی دست خود یافته است می پردازد و می دانیم که روزگار ما روزگار سعدیِ " بنی آدم اعضای یکدیگرند " نیست.

 

فاجعة افغانستان به روایت آمار
در افغانستانِ دو دهة اخیر هیچ آمار علمی ای گرفته نشده و همة آمارها نسبی و تقریبی است. طبق این آمارها، جمعیت افغانستان بیست میلیون نفر (1992). در طی بیست سال گذشته از بدو اشغال شوروی تا امروز، حدود 5/2 میلیون نفر کشته شده یا مرده اند. دلایل این مرگ و میر و کشتار یا حملات نظامی بوده است، یا تلف شدن از گرسنگی و آوارگی یا کمبود تجهیزات پزشکی. به عبارتی دیگر هر سال صد و بیست و پنج هزار نفر و یا روزی حدود سیصد و چهل نفر و یا هر ساعت حداقل دوازده نفر. یعنی در بیست سال گذشته در افغانستان در هر پنج دقیقه یک نفر از این فاجعه مرده یا کشته شده است. در جهانی که وقتی تنها چندین نفر در زیردریایی شوروی در حال مرگ بودند، ماهواره ها اخبار لحظه به لحظة آن را منتشر می کردند، در جهانی که اخبار تخریب مجسمة بودا را لحظه به لحظه شنیدیم، هیچ کس از مرگ ملت افغان در هر پنج دقیقه یک نفر، در طول بیست سال گذشته سخن نگفت.
در مورد آوارگی افغان ها، رقم فاجعه از این هم فراتر رفته است. طبق آماری دقیق تر، آوارگان افغان "خارج از افغانستان" به ویژه در ایران و پاکستان به شش میلیون و سیصد هزار نفر رسید. چنان چه این رقم نیز بر سال و روز و ساعت و دقیقه تقسیم شود، طی بیست سال گذشته در هر یک دقیقه، یک نفر از کشور افغانستان آواره شده است. که البته این آمار شامل کسانی که هر روز در اثر حمله ها و جنگ های داخلی از شمال به جنوب یا از جنوب به شمال افغانستان می گریزند، نمی شود.
به یاد نمی آورم که در دو سه دهة اخیر ده درصد ملتی کشته شده باشند و سی درصد ملتی از کشورشان گریخته باشند و باز هم جهان این اندازه با آن بی تفاوت برخورد کرده باشد. رقم کشته شدگان و آوارگان ملت افغانستان بر اثر جنگ های مستمر داخلی و خارجی معادل کل جمعیت کشور فلسطین است، اما سهم هم دردی با این مردم حتی توسط ما ایرانیان به ده درصد از هم دردی با مردم فلسطین یا بوسنی هم نمی رسد. با آنکه مرز و زبان مشترکی با افغان ها داریم.
وقتی برای سفر به داخل افغانستان از مرز می گذشتم در گمرک دوغارون تابلویی را دیدم که وارد شدگان را از دست زدن به اشیایی با اَشکال عجیب و غریب که" مین " نام داشت، بر حذر می داشت. زیر تابلو نوشته شده بود : " در هر 24 ساعت 7 نفر در افغانستان روی " مین" می روند، مراقب باشید شما امروز و فردا یکی از آن 7 نفر نباشید ". وقتی به داخل افغانستان رفتم در داخل یکی از کمپ های صلیب سرخ با آماری جدی‏تر از این برخوردم و معلوم شد که گروه کانادایی که برای خنثی کردن " مین " به سرزمین افغانستان آمده بودند، به دلیل وسعت فاجعه، اعلام ناامیدی کرده و بازگشته است. طبق همین آمار تا پنجاه سال آینده هر روز مردم افغانستان بایستی گروه گروه روی " مین " بروند تا شاید زمین های افغانستان آماده کشاورزی و زندگی شود. به دلیل این که هر گروه و دسته ای علیه گروه و دستة دیگر مین کار گذاشته اند، و همة این مین ها فاقد هر نوع نقشه‏ای برای جمع آوری بعدی بوده اند. فرم کارگذاری مین ها به صورت رفتار ارتش ها که در جنگ مین گذاری می کنند و در صلح آن را جمع می کنند نبوده است، بلکه مین ها برحسب ضرورت لحظة جنگی کار گذاشته شده اند و این مثابة آن است که ملتی در هرکجا علیه خودش مین کار گذاشته باشد و علاوه بر آن هنگامی که بارندگی شدید می شود، آب های سطحی زمین، مین ها را جا به جا می کند و کوره راه هایی که تا ساعاتی قبل از بارندگی امن بود را، دوباره ناامن می سازد.
این آمار میزان ناامنی برای زیستن در افغانستان را نشان می دهد و همین امر باعث تداوم مهاجرت است. چرا که هر افغان تصویری که از موقعیت خود دارد ناامنی و خطر است. خطر مردن از جنگ و گرسنگی و مریضی. پس چرا افغان مهاجرت نکند ؟ ملتی که سی درصدش مهاجرت می کنند، یعنی از آیندة خود به عنوان یک ملت ناامید شده است. بقیة آن هفتاد درصد نیز که مهاجرت نکرده اند به این دلیل است که ده درصدشان کشته شده یا مرده اند و شصت درصد دیگرشان، امکان خروج از مرز را نداشته اند. یا خارج شدند و توسط کشورهای همسایه بازگردانده شده اند.
همین تصویر ناامن برای خارجیان نیز باعث عدم حضور در کشور افغانستان شده است. تاجری که به دنبال منفعت و سود است هیچ گاه به چنین منطقة ناامنی پا نمی‏گذارد مگر آنکه تاجر مواد مخدر باشد و کارشناسان سیاسی دنیا ترجیح می دهند از کشور خودشان سوار هواپیما شوند و راهی کشوری در اروپا شوند و همین مسئله تحلیل وضعیت افغانستان را برای خروج از بحران دشوار کرده است. در حال حاضر نیز به دلیل تحریم سازمان ملل و نیز به دلیل ناامنی، غیر از سه کشور (رسمی) ویکی دو کشور (غیر رسمی) کارشناسی در افغانستان وجود ندارد. هرچه هست گمانه‏زنی های سیاسی از راه دور است و خود این امر باعث گنگ ماندن هرچه بیشتر اوضاع بحرانی کشوری است با این ابعاد فاجعه و تا آن اندازه بی خبری جهان معاصر. من به چشم خودم در حاشیة شهر هرات حدود000‚20 نفر زن و مرد و کودک را در حال مرگ از گرسنگی دیدم، چنان چه حتی دیگر نای راه رفتن را نداشتند و همگی در انتظار مرگ، روی زمین ها ریخته بودند. علت این مرگ و میر خشکسالی اخیر افغانستان بود. در همان روز خانم ژاپنی مشاور امور انسانی دبیرکل سازمان ملل هم از این 000‚20 نفر دیدن کرد و قول داد که جهان برای آن ها کاری خواهد کرد، اما سه ماه بعد از اخبار رادیو ایران شنیدم که همان خانم ژاپنی مشاور امور انسانی دبیرکل سازمان ملل، آمار کسانی را که از گرسنگی در سراسر افغانستان در حال مرگ هستند را یک میلیون نفر اعلام کرد. من اصلاً به این نتیجه رسیدم که مجسمة بودا را کسی تخریب نکرد. مجسمة بودا از شرم فرو ریخت. از شرم بی توجهی جهانیان به مردم مظلوم افغانستان، خودش از اینکه دید عظمت او به هیچ کاری نمی آید از هم پاشید.
در شهر دوشنبه تاجیکستان تصویری را دیدم از آوارگی حدود 000‚100 نفر از مردم افغان که از جنوب به شمال می گریختند. پای پیاده، گویی صحرای محشر بود. این تصاویر را هیچ گاه رسانه های دنیا نشان نمی دهند. کودکان جنگ زده، پای برهنه و گرسنه دهها کیلومتر را گریخته بودند. بعدها همین جماعتِ گریزان از پشت سر مورد حملة دشمن داخلی قرار گرفتند و از سوی تاجیکستان که به سویش پناه می بردند هم پذیرفته نشدند و هزار هزار، در جزیره ای بین افغانستان و تاجیکستان مردند، و مردند و مردند، و نه تو دانستی نه هیچ کس دیگر.
به قول خانم گلرخسار شاعر مشهور تاجیک : " اگر کسی از مردم دنیا برای این همه غمی که افغانستان دارد بمیرد، عجیب نیست. عجیب این است که چرا هیچ کس از این همه غم نمی میرد! "

 

افغانستان کشور بی تصویر
افغانستان به دلایل گوناگون کشور بی تصویری است. اول از این باب که نیمی از جمعیت افغانستان که زن ها هستند، بی چهره اند. یعنی ده میلیون نفر از این ملت بیست میلیونی، امکان دیده شدن را ندارند و ملتی که نیمی اش حتی در داخل کشورش و حتی برای زنان خودش قابل رؤیت نیست، ملتی بی تصویر است.
دوم از این باب که طی چند سال گذشته در افغانستان تلویزیون وجود نداشته است. و سوم از این باب که تنها دو سه نشریة دو ورقی سیاه و سفید به نام "شریعت" و "هیواد" و "انیس" که فقط از خط نوشتاری تشکیل شده اند و فاقد هر نوع تصویر و عکس هستند. تمامی موجودی تصویری و نوشتاری افغانستانند. و همین طور از این باب که نقاشی و عکاسی در این کشور حرام قلمداد شده است و هم از این رو که پای هر خبرنگاری به آن جا باز نیست و اگر هم به طور محدود باز شود حق برداشت تصویر از این جامعه را ندارد و باز از این باب که در قرن بیست و یکم و در صدسالگی سینما، در کشور افغانستان نه تنها تولید فیلم وجود ندارد که حتی سالن نمایش فیلم نیز وجود ندارد. پیش از این افغانستان صاحب چهارده سالن سینما بوده که فیلم های هندی را نمایش می داده و دو سه استودیوی فیلم با تولید اندکی، فیلم افغان به سیاق همان فیلم های هندی که امروزه آن هم منتفی شده است.
در جهان سینما که سالانه دو سه هزار فیلم تولید دارد ناچیزترین سهم مربوط به موضوع افغانستان است. تا کنون درباره افغانستان یک فیلم را هالیوود ساخته است به نام " رمبو در سرزمین افغانستان " که تمامی آن در هالیوود ساخته شده و دریغ از حضور یک افغان در آن به عنوان بازیگر. تنها نمای قابل قبول، حضور رمبو در شهر پیشاور پاکستان، به یمن بک پروجکشن (تصویر زمینه در استودیو) و تنها نشانه و سمبل ملت افغان، بازی بُزکِشی، آن هم به جهت بهره بری از اکشن، و هیجان آن و خلاص. این است تصویر هالیوود از ملتی با ده درصد کشته و سی درصد آواره و یک میلیون در حال مرگ از گرسنگی ؟ دو فیلم را روس ها ساخته اند از خاطرات سربازان روسی به هنگام اشغال افغانستان که بیشترمصرف داخلی داشته است. چند فیلم را مجاهدین افغان بعد از عقب نشینی شوروی ساخته اند، که بیشترشبیه فیلم های تبلیغاتی جنگی است و بیش از آن که تصویری باشد واقعی از اوضاع افغانستان امروزی یا دیروزی، تصویری است حماسی ازچند افغان مهاجر در حال جنگ. دو فیلم سینمایی در ایران از موقعیت یک افغانی مهاجر در ایران ساخته شده است : "جمعه" و "باران" و دو فیلم هم توسط من "بایسیکل ران" و " سفر قندهار".
این تمامی تصویری است که از مردم افغانستان در رسانة سینمای جهان وجود دارد. حتی در تلویزیون های دنیا فیلم های مستند محدودی از افغانستان وجود دارد. گویی یک توافق جهانی شده است که افغانستان یک کشور بی تصویر باقی بماند.

 

تصویر تاریخی این کشور بی تصویر
تاریخ پیدایش افغانستان، تاریخ جدایی افغانستان از ایران است. تا 250 سال پیش افغانستان یکی از استان های ایران بوده است. در واقع بخشی از استان خراسان بزرگ دوران نادرشاه. نادرشاه در بازگشت ازهند در نیمه شبی در قوچان به قتل رسید و احمد " اِبدالی" یکی از سرداران افغانی سپاه نادرشاه، با 000‚4 سرباز تحت امر خود می گریزد و با اعلام استقلال بخشی از خاک ایرانِ آن زمان، افغانستان فعلی را ایجاد می کند. افغانستانِ آن زمان را مردمی دامدار تشکیل می داده اند و نحوة ادارة جمعی شان، قومی ـ قبیله ای بوده است. از آنجا که احمد اِبدالی مربوط به قوم پشتون بوده است به طور طبیعی نمی توانسته توسط اقوام دیگری چون "تاجیک" و "هزاره" و "ازبک" به عنوان امیر تام الاختیار پذیرفته شود. در نتیجه برای ادارة مملکت قرار می شود هر یک از سران قبایل امیر قوم خود باشند و مجموعة سران در جمعی به نام " لویه جَرگه" یک فدرالیسم قومی را رهبری کنند. ازآن زمان تا امروز هنوز هیچ طرحی منصفانه تر و متناسب تر با جامعة قبایلی افغانستان مطرح نشده اما خود طرح لویه جَرگه نشانة آن است که افغانستان نه تنها به لحاظ اقتصادی هیچ گاه به طور جدی از مرحلة دامداری خارج نشده است، بلکه به عنوان ادارة امور جمعی ملت خویش نیز، هیچ گاه از حاکمیت اقوام و زیستن درون قوم خویش فراتر نیامده و به یک ناسیونالیسم افغان نزدیک نشده است. هر افغان تا از کشور خویش خارج نمی شود و دیگران او را به تحقیر یا ترحم افغانی خطاب نمی کنند خود را افغان نمی داند. در درون افغانستان هر افغان یا پشتون است یا هزاره یا ازبک و یا تاجیک. در مقایسه بین ایران و افغانستان که در قبل از 250 سال اخیر تاریخ مشترکی داشته اند، تفاوت این امر به خوبی مشهود است. در کشور ایران همة ما اول ایرانی هستیم، و ناسیونالیسم وجه اول برداشت ما از هویت عمومی ماست. در افغانستان همه اول عضوی از یک قومند، و قومیت وجه اول هویت آن هاست. و این بارزترین تفاوت روح یک ایرانی با روح یک افغان است. و حتی در انتخابات ریاست جمهوری در ایران، قومیت رئیس جمهور، از اهمیت ملی برخوردار نیست و به رأی خاصی منجر نمی شود. گو اینکه از همان زمان احمد اِبدالی تا امروز که طالبان بر حدود 95 درصد از افغانستان تسلط دارند حاکمان اصلی همواره از قوم پشتون بوده اند (و بجزیک دورة 9 ماهه در زمان حبیب الله گَلِکانی معروف به بچه سقا و یکی دو سالی در زمان حکومت ربانی تاجیک) حاکمیت به دست تاجیکان نبوده است اما مایة رضا و تسلیم اقوام، در بدو تشکیل حکومت افغانستان در زمان احمد اِبدالی و همین امروز، یک نوع فدرالیسم قومی بوده و هست. این امر در مقایسه با وضعیت متفاوت درایران، نشانة چه چیزی است ؟ اول این که برخلاف ایران و به ویژه در زمان رضاشاه که قومیت تضعیف شد و ناسیونالیسم جای آن را گرفت، در افغانستان ناسیونالیسم جای قومیت را نگرفته است. حتی گروه های مجاهد افغان نه به عنوان یک ملت یکپارچه در مقابل دشمن خارجی، بلکه هر قوم از منطقة خود، در مقابل هجوم بیگانه به دفاع پرداخته است.
در تجربة ساخت فیلم " سفر قندهار " طی حضور دو سه ماهه ای که در میان افغانیان مقیم اردوگاه های کنار مرز ایران و افغانستان داشتم به این نتیجه رسیدم که حتی افغانیان مهاجر که مدت ده سال است در شرایط سخت اردوگاهی ایران زندگی می کنند، حاضر نیستند هویت ملی خود را به عنوان یک افغان بپذیرند و هر یک با نام پشتون و تاجیک و هزاره، هنوز حتی در اردگاه های آوارگی با هم درگیرند. هنوز افراد اقوام افغان با هم ازدواج نمی کنند. با هم داد و ستد تجاری ندارند و بر سر کوچکترین نزاعی، خطر خونریزی های دسته جمعی بروز می کند. و حتی یک بار شاهد بودم که بر سر عدم رعایت نوبت درصف نانوایی، عده ای برای انتقام ازقوم دیگر کفن پوشیدند. در اردوگاه نیاتک (داخل ایران کنار مرز افغانستان) که پنج هزارسکنه دارد، بازی کودکان پشتون و هزاره در کوچه های همدیگر به راحتی میسر نیست و گاه به خشونت کودکان یک قوم علیه کودکان قوم دیگر می انجامد. تاجیک و هزاره بزرگترین دشمن خود را در روی کرة زمین پشتون ها می‏دانند و پشتون ها بزرگترین دشمن خود را تاجیک و ازبک و هزاره. هیچ یک از این ها حتی حاضر نیستند برای عبادت در مسجد یکدیگر حضور یابند و ما برای آن که بچه های آن ها را برای تماشای فیلم کنار هم بنشانیم، دچار مشکلات قومی شدیم و پیشنهاد آن ها این بود که یک روز، هزاره ها برای تماشای فیلم بیایند و یک روز، پشتون ها و عاقبت هم نمایش فیلم تعطیل شد. در این اردوگاه علی رغم مریضی های فراوان و نبود دکتر، وقتی دکتری از شهر آورده شد، اردوگاه نپذیرفت که اول بیماران در خطر بیشتر معاینه شوند و بعد بیماران در خطر کمتر. تنها نظمی که مورد قبول واقع شد نظم قومی بود. خودشان مقرر کردند یک روز بیماران هزاره، یک روز بیماران پشتون. و تازه در قوم پشتون طبقه بندی هایی وجود داشت که آنها هم حاضر نبودند در یک روز به طور مشترک به درمانگاه بیایند.
برای صحنه هایی که به سیاهی لشکر احتیاج داشتیم، بایستی تصمیم می گرفتیم که آن ها را یا از بین هزاره‏ها برگزینیم یا از بین پشتون ها. حال آن که این پنج هزار نفر همه آوارگان گریخته از افغانستان بودند و هر دو سرماخوردة یک زمستان. اما قومیت، وجه اول مواضع ایشان بود برای هر تصمیم خُرد و کلان و البته اکثرشان با سینما بیگانه بودند و خدا را چون مادربزرگ من شُکر می کردند که تا به حال پایشان به سینما نرسیده است.
یکی از مهمترین دلایل بقای قومیت، وضعیت اقتصادی افغانستان است که ماهیتاً دامداری است. هر قوم افغان گرفتار در دره ای و گرفتار در دیواره های جغرافیایی و به تبع اسیر دیواره های فرهنگی ناشی از جغرافیای کوهستانی و اقتصاد دامداری خویش است. قومیت و قومیت مداری شکل فرهنگی ناشی از وضعیت دامداری در درون دره های عمیق افغانستان است. باور به قومیت، چون دره های افغانستان عمیق است. افغانستان به عنوان کشوری که 75 درصد آن کوهستانی و تنها هفت درصد آن قابل بهره برداری کشاورزی است و فاقد هر نوع صنعت است. به سبب تنها امکان مستمر اقتصادی ـ طبیعی خود که مراتع است ( آن هم در سال هایی که خشکسالی نیست ) وابسته به نظام دامداری است و این دامداری زیربنای قومیت و این قومیت، مبنای اختلافات عمیق داخلی است که نه تنها مانع از رسیدن افغانستان به مدرنیسمی در شأن کشوری در قرن بیست و یکم، که حتی مانع از رسیدن به ملتی با یک هویت ناسیونالیستی است. آنچه نام بیرونی کشوری به نام افغانستان و ملتی به نام افغان است از درون باور عمومی ندارد. آن ها هنوز اقوام خود را آمادة انحلال درون یک هویت جمعی بزرگتر به نام ملت افغانستان نمی دانند. و بر خلاف آن چه گاهی جنگ مذهبی خوانده می شود ریشة اصلی اختلافات، تضاد قومی است. قوم تاجیک که امروزه درگیر جنگ با طالبان است هم مسلمان است و هم سنی، و طالبان نیز که حاکم بر حدود 95 درصد افغانستان امروز است نیز، هم مسلمان است و هم سنی.
هنوز بایستی هوش احمد اِبدالی را برای ابداع یا پذیرش فدرالیسم قومی ستود و او را واقعگراتر و هوشمندتر از کسانی دانست که امروزه بی آن که قومیت و زیر بنای اقتصادی آن از بین رفته باشد، تخیل حاکمیت یک قوم بر همة اقوام یا یک فرد بر همة ملت افغان را دارند.

 

در افغانستان اقوام بزرگ عبارتند از :
اول: پشتون ها با آمار تقریبی 6 میلیون جمعیت. دوم: تاجیکها با آمار تقریبی 4 میلیون. سوم: هزاره ها با آمار تقریبی 4 میلیون جمعیت. و چهارم: ازبک ها با آمار تقریبی 1 تا 2 میلیون جمعیت. و بقیه خرده اقوامند، مثل آیماق و فارس و بلوچ و ترکمن و قزلباش، پشتون ها بیشتر در جنوبند، تاجیک ها در شمال و هزاره ها در میانه. این تمرکز جغرافیاییِ شمال و جنوب و میانه اقوام، در مناطق گوناگون، عاقبتی ندارد جز تجزیة ابدی و یا اتصال از رأس قوم به شکل لویه جَرگه، حداقل تا زمانی که ساختار اقتصادی در درون افغانستان عوض نشود و فرهنگ ملی جای هویت قومی را نگیرد.
اگر در کشوری مثل ایران امروز، ما می توانیم از طریق انتخابات، فارغ از مسألة اقوام به انتخاب یک رئیس جمهور دست یابیم، برای آن است که حداقل در قرن اخیر به سبب حضور نفت در اقتصاد ایران، ساختار اقتصادی جامعة ما دگرگون شده است. سخن از خوب و بد و کم و کیف نفت در اقتصاد ایران نیست، سخن از این است که، وقتی جامعه ای دامدار و بیشتر کشاورز چون ایران سابق، به سبب نفت، ساختار اقتصادی‏اش عوض می شود و نقش او در جهان امروز به عنوان بازیگر آن سوی بازی های سرمایه دارای جهانی، یعنی به عنوان صادرکنندة مواد خام و به ویژه نفت مطرح می شود و در ازای صدور نفت، مازاد تولیدات کشورهای صنعتی را دریافت می کند. قبل از هر چیز ساختار اقتصادی اجتماعی اش دگرگون می شود. این دگرگونی، فرهنگ سنتی را فرو می ریزد و فرهنگ مدرن تری که لایق آن صدور نفت و لایق مصرف آن مازاد کالاهای تولید جوامع صنعتی باشد را فراهم می کند. به عبارتی دیگر در تحلیل نهایی اگر واسطة سمبلیک پول را حذف کنیم، به صورت پایاپای نفت داده ایم و کالای مصرفی جوامع صنعتی را گرفته ایم. اما افغانستان برای پایاپای جهانی چیزی در بساط نداشت به جز مواد مخدر و چون کوچة بن بستی به خودش ختم شد و در جهان معاصر ایزوله شد. و شاید اگر افغانستان 250 سال پیش از کشور ایران مستقل نشده بود، ای بسا با استفاده از بخشی از سهم نفت سرنوشت دیگری میافت.
رقم تریاک که پس از این به آن خواهم پرداخت، ناچیز تر از آن است که با نفت ایران مقایسه شود. در سال 1379 اضافه درآمد ایران از افزایش قیمت نفت از ده میلیارد دلار گذشت. اما رقم اصلی فروش تریاک افغانستان چون گذشته نیم میلیارد دلار در کل باقی ماند. ما با نفت تا همین امروز در اقتصاد جهانی نقش مان را بازی کرده ایم و با مصرف کالاهای دیگران پذیرفته ایم که جور دیگری هم می توانیم بیندیشیم آن چنان که به مثل، امروزی و مدرن تر می اندیشیم. اما افغان دامدار که اگر خشکسالی بر او رحم آورد، دره اش جهان اوست، دامداری اش، معیشت اوست و نظام قبیله ای اش، مشکل گشای امور جمعی او. در کدام داد و ستد کلان جهانی، زمینه های تغییر اقتصاد و اجتماع و فرهنگش می بایست فراهم شده باشد که نشده است ؟! بجز قضیة ترنوور 80 میلیارد دلاری موادمخدر، که این ترنوور 80 میلیارد دلاری، خود خواستار بقای افغانستان به شکل کنونی است و نه خواستار تغییر آن. زیرا چنان چه وضع افغانستان دگرگون شود، اولین چیزی که در خطر می‎افتد همان ترنوور 80 میلیارد دلاری است، پس نمی بایست سهم زیادی به خود افغانستان تعلق گیرد که مبادا آن سهم خود اسباب تغییر افغانستان شود. این است که اگرچه در250سال پیش تاریخ ایران و افغانستان یکی بوده است اما به سبب نفت، به ویژه در قرن بیستم، تاریخ ایران ازمسیری عبور کرد که تاریخ افغانستان به این زودی محال است از آن عبور کند.
درست است که تریاک با نیم میلیارد دلار تنها کالای پایاپای افغانستان با محصولات جهان است. اما هم به لحاظ نوع کالا و هم به لحاظ ارزش ناچیز این ثروت کثیف اما ملی افغانستان، نمی توان آن را با نفت و اثراتش مقایسه کرد. اگر رقم ناچیزی از درآمد تریاک را که در نهایت نیم میلیارد دلار یا 500 میلیون دلار است اضافه بر سیصد میلیون دلار ناشی از فروش گاز شمال افغانستان کنیم، یعنی در مجموع هشتصد میلیون دلار و آن را بر رقم جمعیت افغانستان که حدود 20 میلیون نفر است تقسیم کنیم، در آمد سالانة هر افغان از تریاک و گاز ناچیز شمال 40 دلار در سال خواهد بود و اگر آن را بر 365 روز سال تقسیم کنیم، آن چه دست هر افغان را به سبب تریاک و گاز شمال در روز می گیرد، رقمی معادل 10 سِنت است که قیمت یک قرص نان در روزهای عادی و از آن جا که این پول سهم حکومت و باند مافیاست و تقسیم آن به روش عدالت خواهانه نیست، پس برای سیری شکم افغان نیز این رقم کفاف نمی دهد، چه رسد به اینکه در آمدی باشد برای ایجاد تحولات کلان در ساختار اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی افغانستان.

 

چرا سی در صد جامعة افغان از افغانستان مهاجرت کرده است؟
جا به جا شدن برای حل مشکلات، عادت اقوام دامدار است. کشاورز و شهرنشین کمتر مهاجرت فوری می کند. سی درصد مهاجرت مردم افغانستان اولین دلیلش عادت دوران دامداری است. دامدار تا به خشکی برخورد به سوی سبزی می رود و تا به سرما رسید به سمت گرما بر می گردد. پس مهاجرت واکنش طبیعی مردمان دوران دامداری است. دومین دلیل مهاجرت، نبودِ اشتغال ثابت است. ملت افغان اگر مهاجرت نکند از بی شغلی می میرد. خرج روزانة شکم مردم افغانستان، در کارگری کردن برای کشورهای دیگر نهفته است. افغان صبح که از خواب بر می خیزد برای امرار معاش به چهار چیز فکر می کند: اول، به دامداری. چنان چه خشکسالی مانع نشود. دوم، به جنگیدن برای یک گروه و فرقه. یعنی جهت اشتغال، وارد عرصة نظامی‏گری می شود. سوم، برای در آوردن خرج خانواده، مهاجرت می کند و چهارم، چنان چه راهی نباشد، به جریان قاچاق می پیوندد که این مورد چهارم، راهکار نهایی است و عرصة اشتغال آن محدود است و نمی توان تعریف شغلی یک ملت 20 میلیونی را بر اساس نیم میلیارد دلار کشت خشخاش محاسبه کرد. پس اتلاق قاچاقچی تریاک به ملت افغانستان غیر واقعی است و فراگیر نیست.

 

فرهنگ افغانستان در مقابل مدرنیسم واکسینه شده است
امان الله خان هم عصر با رضا شاه ایران و آتاتورک ترکیه 1919 تا 1928 شخصاً تسلیم موجی می شود که مدرنیسم نام دارد. امان الله خان در سال 1924 سفری به غرب می کند و از غرب با ماشین رولزرویس باز می گردد و برنامة اصلاحی اش را اعلام می کند. برنامة او در فرم ظاهری رفع حجاب است. به زن خودش می‎گوید " روبنده را کنار بزن" به مردها می‎گوید " لباس افغان را در آورید و کت و شلوار بپوشید " و برای جامعة مردسالار افغانستان که تعداد زوجات عادت ثانوی اوست، داشتن بیش از یک همسر را تحریم می کند. بلافاصله مقابلة سنتی ها در مقابل مدرنیسم امان الله خان شروع می شود. هیچ یک از قبایل دامدار زیر بار این تغییرات نمی روند و شورش هایی علیه حاکمیت امان الله خان آغاز می شود. برای جامعه ای که به لحاظ اقتصادی، دامدار و به لحاظ اجتماعی، قومی ـ قبیله ای است و هنوز فاقد صنعت، کشاورزی و حتی استخراج ابتدایی معادن و ذخایر خویش است و برای جامعه ای که هنوز نمی پذیرد دختری را از یک قوم افغان به قوم افغان دیگر شوهر دهد، این مدرنیسمِ بی هر نوع مبنای اقتصادی ـ اجتماعی، فقط تحمیل یک فرم فرهنگی نامتجانس بود. به نظر من خاصیت این مدرنیسم بی مبنا، فرمالیستی و کوچک، تنها این است که چون پادزهری، فرهنگ سنتی جامعة افغان را فعال کند، تا برای مدتی طولانی افغانستان را در مقابل مدرنیسم واکسینه کند. چنانچه در دو سه دهة بعد به شکلی معقول تر هم نتوان این مدرنیسم را وارد فرهنگ افغانستان کرد. گو اینکه نه تنها در دو سه دهة بعد، حتی امروز نیز، آن مبنای ضروری ورود مدرنیسم که با استخراج ذخایر زیرزمینی و ارائة مواد خام اولیه و ارزانِ جهان سوم در بازی اقتصاد سرمایه داری جهانی برای معامله پایاپای با کالای مصرفی از آن سوست در افغانستان امکان نیافته است. هنوز مترقی ترین افراد شناخته شدة افغانستان، در مورد این سؤال که چنان چه در افغانستان انتخاباتی صورت گیرد، آیا زنان در این انتخابات حق رأی دارند می‏گویند " هنوز جامعة افغان آمادگی حضور زنان در انتخابات را ندارد." وقتی مترقی ترین جناح درگیر در جنگ داخلی افغانستان، حضور زن در انتخابات افغانستان را برای چنان فرهنگی زود می داند، پس بدیهی است که از دیدگاه مرتجع ترین جناح درگیر در جنگ داخلی افغانستان، زن حق درس خواندن و حضور در اجتماع را نداشته باشد و طبیعی است که ده میلیون زن افغان هنوز در زیر برقع اسیر باشند. این جامعة افغانستان است پس از 70 سال، که از ورود مدرنیسم امان الله خان می گذرد. همان امان الله خوان که می‎خواست به جامعة مردسالار افغان که از خانواده تصوری جز حرمسرا ندارد، تک همسری را تحمیل کند.
در حاشیة مرز ایران و افغانستان در سال 1379 در میان مهاجران و آوارگان افغان هنوز تعدد زوجات امری بدیهی و پذیرفته شده است، حتی از سوی زنان است. من خودم در دو عروسی شرکت کردم. یکی عروسی قوم هزاره و یکی عروسی قوم پشتون و شنیدم که به هم می‎گفتند " انشاءالله عروسی دوم داماد با برکت تر باشد." ابتدا فکر کردم این یک نوع شوخی است. و در مورد دیگر خانوادة عروس می گفتند " اگر داماد بتواند زن هایش را سیر کند تا چهار همسر خیلی هم خوب است و یک سنت دینی است. و یک نوع کمک به تعدادی آدم گرسنه هم هست." و در اردوگاه ساوه که برای ضبط صدای موسیقی عروسی فیلم "سفرقندهار" رفته، دختر بچة دو ساله ای را دیدم که به پسر هفت ساله ای در می آورند که هر چه پرسیدم و پاسخ شنیدم، معنی این عروسی و آن دامادی را تا آخر نفهمیدم. نه پسر هفت ساله می توانست انتخاب کننده باشد، نه دختر دو ساله ای که پستانک می مکید. با چنین تصویری از یک جامعة سنتی، آن هم پس از هفتاد سال، می توان دریافت که مدرنیسم بی مبنای امان الله خان جز یک ذوق زدگی و یک کپی برداری از کشورهای همسایه نبوده است. البته عده ای هم معتقدند، زنی که زیر برقع افغان اسیر است، در بعضی مواقع خودش هم ممکن است فکر کند که اگر برقع را بردارد و یک چادری که صورتش چون برقع پوشیده نیست را بپوشد، بعد نمی داند که قهر خدا سنگ سیاه شود و شاید لازم است یکی پیدا شود اول او را از زیر برقع به زور هم که شده نجات دهد، تا او ببیند که سنگ سیاه نشده و بعد بقیة راه را خودش انتخاب کند.
یک نگاه دیگر هم می توان به مقولة ورود مدرنیسم انداخت و آن نگاه تبعیضی است. در جوامع سنتی، فرهنگ ریاکاری، یک نوع استتار طبقاتی است. در جامعة ایرانی، ثروتمند سنتی از ترس واکنش فقرا، داخل خانه اش را چون قصر می سازد و می آراید اما دیوارهای بیرونی خانه اش را کاهگلی نگه می دارد. یعنی آن هستة اشرافی، پوستة روستایی‎وار و فقیر پسندی را لازم دارد. لذا مقابله با مدرنیسم در هنگام ورود الزاماً به دست نهادهای سنتی اتفاق نمی افتد. گاهی این مقابلة واکنش گرسنگان و فقراست به اهل ثروت. برای جامعة دامدار افغانستان دورة امان الله خان که داشتن مرکب اسب در مقایسه با قاطر، هنوز یک نوع تفاخر و اشرافیت است، رولزرویس یک دهن کجی بزرگ به اقوام دامدار و محروم است. جنگ مدرنیسم و سنت در ماهیت خود در بدو ورود، جنگ " رولزرویس و قاطر " است. جنگ فقر و غناست. دم خروس اشرافیت از قبای امان‏الله خانِ رولزرویس سوار در نمایش مدرنیسم 1924 بیرون زده بود که چنین شد.
امروزه هنوز در افغانستان تنها چیز مدرن واقعی " اسلحه " است. دلیل آن هم این است که جنگ داخلی و فراگیر افغانستان، هم به عنوان یک عمل نظامی ـ سیاسی و هم به عنوان یک اشتغال جدی برای مردم افغانستان، رفته رفته به یک بازار مدرن اسلحه تبدیل شده. هر چقدر هم افغانستان از دنیای امروز عقب باشد، دیگر نمی تواند با چاقو و خنجر بجنگد. پس مصرف اسلحه جدی است. موشک استینگر کنار ریش بلند و برقع بی منفذ، هنوز هم تنها نشانة مدرنیسم با مبناست، که با مفهوم نسبت بازار مصرف و فرهنگ مدرنیسم می‏خواند. برای مجاهد افغان اسلحه و متعلقاتش یک مبنای اقتصادی دارد که اشتغال است. اگر همین فردا همة سلاح ها از افغانستان جمع آوری و جنگ پایان یافته تلقی شود و همه باور کنند که دیگر کسی به کسی حمله نمی کند، به دلیل وضعیت اقتصادی زیر صفر و عدم امکان اشتغال، همة مجاهدین موجود امروزی افغانستان نیز، به خیل آوارگان افغان کشورهای دیگر می‎پیوندند. این است که باید مقولة سنت و مدرنیسم و جنگ و صلح و قومیت و ملت افغانستان را نیز در سایة موقعیت اقتصادی و بحران اشتغال تحلیل کرد و باور داشت که هیچ یک از معضلات فعلی افغانستان به زودی حل نخواهد شد و راه حل دراز مدت آن نیز در گرو یک معجزة اقتصادی است نه معجزة یک حملة نظامی سراسری از شمال به جنوب یا از جنوب به شمال. از این معجزه ها مگر بارها رخ ننموده است ؟ عقب نشینی شوروی مگر یک معجزه نبود ؟ حکومت مجاهدین مگر یک معجزة این طرفی نبود ؟ تسخیر ناگهانی طالبان مگر معجزة آن طرفی نبود ؟ پس چرا حکایت همچنان باقی است ؟ برای آن که مدرنیسم مورد بحث ما در افغانستان با دو مشکل اساسی روبروست. اول با مبنای اقتصادی، مدرنیسم، دوم با واکسیناسیون سنت افغان، در مقابل مدرنیسم زودرس.

 

اوضاع جغرافیایی افغانستان و پیامدهای اقتصادی آن
مساحت افغانستان تقریباً 700 هزار کیلومتر مربع است. حدود 75 درصد از این سرزمین کوهستانی است. زندگی مردم افغانستان در درون دره های عمیقی است که کوه های سر به فلک کشیده دیواره های آن را شکل می دهند. بلندی این دیوارها نه تنها بیانگر طبیعتی سخت برای عبور و مرور و داد و ستد، که به مثابه دژهای معنوی و فرهنگی بین اقوام افغان‎اند.
از کوهستانی بودن افغانستان به خوبی پیداست که چرا کشور افغانستان فاقد جادة درون کشوری است. کم جاده بودن کشور افغانستان، هم برای جنگجویی که در پی اشغال افغانستان است اسباب دشواری است و هم برای بازرگانانی که می توانستند چنان چه راهی بیابند به طمع سود، اسباب تحول دورة دامداری به دورة دیگری از اقتصاد افغانستان باشند. این کوه های بی راه عبور، همان اندازه که در مقاومت افغان ها، علیه متجاوز خارجی مؤثرند، به عنوان مانع تداخل اقوام و فرهنگ ها و جریان داد و ستد نیز مؤثرند. کشوری که حدود 75 درصد آن کوهستانی است هم برای آن که بازار مصرف داخلی شهرهای صنعتی احتمالی خود در آینده باشد دچار دردسر است، هم برای آن که تولید کنندة محصولات کشاورزی قابل صدور به شهرها باشد. جنگ ها در افغانستان (علیرغم استفاده از ابزار مدرن) به دلیل کوهستانی بودن، طولانی ترند و جهت نهایی خود را نمی‏یابند.
در گذشته، افغانستان محل عبور کاروان های جادة ابریشم بود که از طریق بلخ به چین و از قندهار به هند می رسید. کشف راه های آبی و ایجاد راه های هوایی به ویژه در قرن اخیر، افغانستان را از یک راه تجاری قدیمی به یک بن بست منطقه ای تبدیل کرد. هر چند که راه ابریشم گذشته نیز راهی شتررو و مال رو بود و مفهوم راه امروزی را نداشت. و از طریق همان راه های پر پیچ و خم کوهستانی بود که نادرشاه و اسکندر و تیمور و محمود غزنوی خود را به هند می رسانده اند.
به سبب کوهستانی بودن، بخشی از این راه را، پل های چوبیِ ابتدایی تشکیل می دانند که در جنگ های بیست سالة اخیر به همین ها نیز خسارت فراوان رسیده است. شاید امروزه بعد از 20 سال جنگ طولانی خارجی و داخلی، مردم افغانستان به آن جایی رسیده باشند که بگویند : " خدا کند یکی که از همة ما زورمندتر است کار ما ملت را یکسره کند و به تقدیر تاریخی افغانستان جهتی یکسویه دهد. هر چند جهتی ناخوشایند". اما کوه های مرتفع، حتی مانع از همین امرند. به نظر می رسد مبارزین واقعی افغانستان، این کوه های سر به فلک کشیدة افغانستانند که تسلیم نمی شوند، نه مردم گرسنة آن. مقاوت درة پنجشیر به عنوان آخرین دژ مقاومت تاجیکان، به فرماندهی احمد شاه مسعود، دلیل عمدة خود را از کوهستانی بودن این سرزمین می باید و از صعب العبور بودن آن. شاید اگر افغانستان کوهستانی نبود، شوروی آن را به راحتی فتح کرده بود یا موجب آن می شد که آمریکا طمع آن را در سر بپردازند که همچون کشور پر دشتی چون کویت، سه روزه تکلیف آن را یکسره کند، تا به بازارهای آسیای میانه نزدیکتر شود. اما کوهستانی بودن هم هزینة جنگ را می افزاید، هم هزینة آبادانی و صلح پس از جنگ را. بدون شک اگر افغانستان کوهستانی نبود، سرنوشت اقتصادی، نظامی، سیاسی و فرهنگی دیگری می داشت. آیا این یک بدشانسی جغرافیایی است که تقدیر تاریخی ملت افغان را رقم زده است ؟
تصور کنید جنگجویی را که برای فتح افغانستان مدام باید به نوک کوه ها صعود کند و سپس از دره ها سرازیر شود و دوباره برای ادامة فتح خود به نوک کوه بعدی صعود کند و هنگامی که همة افغانستان را بر فرض محال اشغال کرد، برای تدارک سپاه پیروز خود، مدام بایستی قله ها را فتح تدارکاتیِ مجدد کند. همین کوه ها کافی اند که افغانستان هیچ گاه کامل به دست هیچ دشمن خارجی و هیچ دوست داخلی نیفتد. وقتی از بیرون به جنگ افغان ها با شوروی می نگری، مقاومت یک ملت را می بینی، اما وقتی از درون آن را مشاهده می‎کنی، درمی‎یابی که هر قومی از دره ای که خود در آن گرفتار بوده، دفاع کرده است و وقتی دشمن خارجی بیرون رفته، دوباره هرکس درة خود را مرکز جهان دانسته است.
همین کوه ها هستند که کشاورزی را در افغانستان دشوار کرده اند. تنها 15 درصد از زمین های این کشور قابل کشت است که نیمی از آن در عمل به زیر کشت رفته است. علت رونق دامداری نیز وجود مراتع در این سرزمین کوهستانی مرتفع است. بی پروا می توان گفت تاریخ افغانستان گرفتار جغرافیای کوهستانی خویش است.
در کوهستان راه نیست و راه سازی دشوار و هزینه بَر است و اگر راهی می یابی، یا نظامی است یا کوره‏ راهی است قاچاق رو، و تنها راه جدی قابل اعتنای افغانستان، راهی است که بیشتر از حاشیة کشور می گذرد. راهی که از حاشیه ها می گذرد، چگونه می تواند چون شاهرگی در درون بدن کشوری چون افغانستان، مشکل گشای ارتباطات اقتصادی ـ اجتماعی‎ـ فرهنگی باشد ؟ معدود راه های میان کشوری نیز در جنگ های داخلی اخیر از بین رفت.
برای چه کسی می صرفد که هزینة سوراخ کردن این همه کوه سر برافراشته و سخت را بپردازد؟ این هزینة گزاف بایستی به قصد کدام سود بیشتر باشد؟ می گویند افغانستان پر از معادن استخراج نشده است. منابع استخراج شدة احتمالی آینده قرار است از راه و برای بهره‎برداری به کجا برسند؟ و چه کسی بانی اولیة سرمایه‏گذاری معادنی است که قرار است در آتیه ای امن و نامعلوم بهره بدهند ؟ آیا همین بی راهی دلیل کافی نبوده است که نه شوروی و نه حکومت های افغان به فکر استخراج معادن افغانستان نیفتند ؟ در عوض افغانستان سرزمین کوره راه های ابدی است.کوره راه هایی که جان می دهند برای امر قاچاق مواد مخدر. برای حمل قاچاق تا بخواهی کوره راه موجود است. اما برای سرکوب قاچاقچی، به راهی هموارتر نیاز داری که نیست. تو نمی توانی کوره راه های بی نهایت را بشناسی. تو نمی توانی هر روز به کوره راهی حمله کنی. نهایت این که بر سر راه عبور کاروان قاچاق، در اولین محل برخوردِ جاده های بزرگ با کوره راه ها می نشینی. یک نفر را در حوالی شهر سمنان در ایران دستگیر کرده بودند که از قندهار پای برهنه و پیاده و یک گونی مواد مخدر را به دوش کشیده و به سمت تهران در حرکت بود. به هنگام دستگیری پایش پوست نداشت اما هم چنان راه می‏رفت.
در کوهستان های افغانستان مقولة آب نیز به جای نعمت، مصیبت است. در زمستان، آب عامل یخ بندان، در بهار،علت بارندگی و سیل و در تابستان، با نبود خود اسباب خشکسالی است. این خصلت کوهستان هایی است که از سد محرومند. پس آبی که هست و نیست بلاست. در نتیجه آب مهار ناشدنی و زمین سخت، امکان کشاورزی را نیز از بین برده است.
پس تصویر جغرافیایی افغانستان این است : سرزمینی صعب العبور، غیر قابل کشاورزی. با معادنی تقریباً غیر قابل استخراج به دلیل نبود راه.
اینکه برخی افغانستان امروز را چون موزه ای از اقوام و نژاد و زبان ها می دانند به دلیل همین جغرافیا و صعب العبور بودن آن و به دلیل بی راهی آن است. هر سنتی از تاریخ در این سرزمین به دلیل عدم ارتباط و تداخل دست نخورده باقی مانده است.
پس طبیعی است که از این سرزمین سخت و بی آب مهار شده که هفت درصد آن به زیر کشت رفته و آن هفت درصد نیز در خطر خشکسالی و بی آبی است، راهی برای سیرکردن یک ملت از طریق کشاورزی جز کشت خشخاش نمی ماند، و اگر شرایط عادی باشد که قیمت نان افزایش نیابد و اگر عدالت اجرا شود از این ثروت تنها می شود به یک قرص نان، هر افغان را نیمه سیر کرد. پس در حالت عدالت خواهانه اش اقتصاد افغانستان می‎تواند افغانستان را نیمه سیر نگه دارد و نمی توان سراغ توسعة اقتصادی را گرفت اما از آن جا که، این ثروت را نیز در دست ما

دانلود با لینک مستقیم


دانلود مقاله بحران اشتغال در افغانستان

دانلود مقاله رویکرد لایب نیتس به علیت در نظام هستی

اختصاصی از فایلکو دانلود مقاله رویکرد لایب نیتس به علیت در نظام هستی دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

 

 

 

چکیده
گتفرید ویلهلم لایب نیتس فیلسوف آلمانی قائل به نوعی عقل گرایی ایده آلیستی است. وی معتقد است که اشیاء مادی وجود واقعی نداشته و چیزی جز اوهام نیستند، وی بر خلاف دکارت و اسپینوزا وجود جوهر جسمانی را رد می کند و جهان هستی را در عین تنوع، هماهنگ می بیند… او برای تبیین اصول فلسفی خویش، ساختار و پیکره آنرا در اصول نودگانه منادولوژی در سه بخش پایه ریزی کرده است:
1- مْنادها یا عناصر اشیاء 2- خداوند 3- تصویر جهان با توجه به علت آن (یعنی خداوند)
آنچه در عالم خارج وجود دارد جواهر فرده ای (منادها) هستند که دارای یک نظام و سلسله مراتب هستند… هر واحدی جهان را در خود منعکس می سازد نه بدان سبب که جهان در آن «واحد» تأثیر می کند بلکه بدان علت که خداوند به «واحد» چنین ماهیتی داده که به خودی خود چنین نتیجه ای را حاصل می کند. وی معتقد است بین موجودات جهان و تغییرات یک «واحد» و «واحد» دیگر، نوعی هماهنگی پیشین بنیاد وجود دارد. همه موجودات هستی همانند ساعتهایی هستند که با هم میزان شده اند و در زمان نشان دادن و به صدا در آمدن هماهنگ عمل می کنند و…

 

واژگان کلیدی
لایب نیتس، مناد، اصل جهت کافی، اصل هماهنگی پیشین بنیاد، نظام أحسن وجود، جهانهای ممکن، منادولوژی، نیک انگاری

 

گتفرید ویلهلم لایب نیتس [1] (1716-1646م) یکی از فیلسوفان بزرگ آلمانی است که در زمینه های متعدد علمی صاحب نظریه و رأی است. در ریاضیات، منطق جدید، فلسفه و کلام صاحب ابداعاتی است.
بحث از «منادها [2]» و «اصل جهت کافی [3]» و «اصل هماهنگی پیشین بنیاد [4]» و «جهانهای ممکن [5]» و… از مختصات نظریه ما بعدالطبیعه او می باشد. وی در بخش الهیات بالمعنی الاخص ابداعاتی نظیر «عدل الهی» و «تبیین شر در نظام أحسن وجود» دارد.
از آثار مهم وی در فلسفه کتاب منادولوژی است (1714 م). وی در این اثر سیستمی را ارائه داده است که در آن هماهنگی جهان را به عنوان نتیجه طبیعی ذات منادها (البته به فعل خداوند) معرفی کرده است. این کتاب و کتاب «اصول طبیعی و الهی» از آخرین آثار لایب نیتس است. وی در طی سالهای آخر عمرش طی چند نامه به دانشمندان مختلف، بعضی از نکته های مهم سیستم خود را بازگو کرده است در نامه اش به «دبوس [6]» درباره مناد و ماده و جسم و جوهر سخن گفته و با «بورگه [7]» درباره ادراک و کمال رو به افزایش آفریدگان، و با «کلارک [8]» در خصوص خدا و مکان و زمان سخن رانده است.
وی در برخی نامه هایش به «آرنو [9]» از مباحث منطقی در بحث قضایای ضروری استمداد جسته و آنرا پلی برای رسیدن به بحثهای متافیزیکی اش قرار داده است. (لایب نیتس، 1375 ش، صص 43-38)
برتر اند راسل که خود را متخصص در شناخت لایب نیتس معرفی می کند معتقد است که وی در فلسفه اش صاحب دو دستگاه است: یکی دستگاه عوامانه و مردم پسند که متجلی در کتابهای «مونادولوژی» و «اصول طبیعی و الهی» و «اصل تئودیسه» است و مبانی الهیات خوش بینانه وی را تشریح می کند، دیگری دستگاه محرمانه اوست که اغلب در دو اثر به اهتمام «لویی کوتورا [10]» یافت می شود. بخش عمیق تر (محرمانه) فلسفه لایب نیتس در نامه های فوق الذکر (به خصوص نامه هایش به آرنو) می باشد. به نظر می رسد که علت پنهانکاری لایب نیتس، استقبال ناخوشایندی است که «آرنو» در این نامه ها منعکس کرده است (راسل، 1373ش، ج 2، صص 814-813).
هنری توماس نیز در کتاب «بزرگان فلسفه»، با راسل هم عقیده است. وی لایب نیتس را صاحب دو طرز تفکر کاملاً مختلف می داند: یکی خوش بینانه و دیگری واقع بینانه. وی در فلسفه خوش بینانه اش، نظریه «بهترین دنیای ممکن» را مطرح کرده است. این نظر موجب شد تا ولتر در داستان «ساده دل»، وی را در قیافه مسخره دکتر پانگلوس وصف کند. اما سیستم واقع بینانه او در دوران حیاتش منتشر نشد زیرا می ترسید که افکار عمیق درونیش مایه رنجش شاهزادگان درباری شود. او فیلسوفی دوگانه بود، ذهنی عالی و درخشان اما روحیه ای جبان داشت. از نظر فکری یکی از برجسته ترین متفکران جهان بود اما به لحاظ روحی مردی نوکرمآب و فروتن در دربارهای آلمان. (توماس، 1348ش، صص 359-355)
پس از آشنایی مختصر با خصوصیت دو گانه فلسفه لایب نیتس، به دنبال بررسی رویکرد وی نسبت به قانون علیت و جایگاه آن در نظام هستی می باشیم. مسائلی که در پژوهش حاضر بدنبال پاسخگویی بدانها هستیم از این قرارند:
1- طرح لایب نیتس نسبت به حقیقت اجسام و جهان هستی چیست؟
2- آیا در جهان هستی هماهنگی وجود دارد یا هرج و مرج؟ در صورت وجود هماهنگی بین پدیده های هستی، عامل این هماهنگی کیست؟
3- آیا تنها خداوند به عنوان علت در نظام هستی موجود است یا نوعی نظام علی و معلولی (همانطور که در فلسفه اسلامی مطرح است)، در فلسفه لایب نیتس به چشم می خورد؟
4- و سرانجام لایب نیتس ربط وحدت و کثرت را چگونه تبیین می کند؟
برای یافتن نظر نهایی وی و پاسخ به سؤالات فوق، از سویی از کتاب منادولوژی و توضیحات شارحان آن مانند شروح لاشلیه [11]، بوترو [12]، و برتراند [13] استفاده کرده ایم [14] و از سوی دیگر از نقد راسل و نامه های لایب نیتس به آرنو و مجموعه مقالات Critical Assessments بهره جسته ایم.

 

سه ضلع فلسفه لایب نیتس
لایب نیتس نظیر دکارت و اسپینوزا راسیونالیست است. راسیونالیستها معتقدند که حس به تنهایی نمی تواند شناخت مطابق با واقع را بدست آورد، حتی نمی تواند یقین کند که واقعی در کار هست. حس امری ظاهری است اما نیرویی که به واسطه آن می فهمیم که «واقعی» وجود دارد و چگونه هست یا باید باشد، «عقل محض [15]» است. لایب نیتس در نامه ای خطاب به شارلوت [16] (شاگرد وی در فلسفه) می نویسد:
ما از حواس ظاهر استفاده می کنیم، چنانکه نابینا از عصا استفاده می کند. حواس ظاهر متعلق های حاسه خود را به ما می شناساند که عبارتند از رنگها، آواها، مزه ها و اوصاف لمسی؛ اما ما را آگاه نمی کند که آیا این اوصاف محسوس چیستند؟ یا از چه ساخته شده اند؟ حقیقت از طریق حواس شناخته نمی شود، زیرا محال نیست که موجودی رؤیاهای طویل و منظمی شبیه زندگی ما داشته باشد و هر چیزی را که گمان می کند از طریق حواس درک کرده است، صرفاً ظاهری باشد. بنابراین باید چیزی وراء حواس در کار باشد که «واقع» را از «ظاهر» متمایز کند. (ملکیان، 1379ش، ج 2، صص 283-282) [17]
اما لایب نیتس با دو فیلسوف مذکور در باب وجود اشیاء مادی مخالف است و به نوعی عقل گرایی ایده آلیستی معتقد است. دکارت و اسپینوزا بر این عقیده بودند که اشیاء مادی واقعاً وجود دارند اما لایب نیتس می گوید: شییء مادی وجود واقعی ندارد و اشیاء چیزی جز اوهام نیستند. دکارت در مقام فرض، وجود غیر خدا و اشیاء مادی را - بدون اینکه دلیلی بیاورد _ تصویر کرد، در حالیکه شاید چیزی غیر از خدا و اشیاء مادی این نقش را ایفا کند، علاوه بر آن که می توان خدا را ملقی این تصورات دانست بی آن که خدا فریب کار باشد.
تصویری که لایب نیتس درباره تأثیر خداوند در هستی بیان می کند از اصول 37 به بعد منادولوژی آشکار می گردد. وی اعتقاد دکارت و اسپینوزا را درباره وجود «جوهر جسمانی» رد می کند. آن دو آثار ظاهری درک شده از طریق حواس ظاهری را از اوصاف و احوال جوهر جسمانی دانسته و ویژگی اصلی آنرا «امتداد» می دانند و چون جوهر جسمانی ممتد است پس مکانی را اشغال می کند، اما لایب نیتس نه تنها اعتقادی به جوهر جسمانی ندارد بلکه ویژگی امتداد را نیز نمی پذیرد. به نظر وی امتداد نمی تواند از صفات یک جوهر باشد زیرا مستلزم تکثر می شود و تنها می تواند به مجموعه ای از جواهر نسبت داده شود. پس هر جوهر واحدی (مناد) باید غیر ممتد باشد. در نتیجه او به تعداد نامحدودی جواهر قائل بود که آنها را واحد (مناد) می نامید [18] هر یک از این واحدها دارای بعضی از صفات نقطه فیزیکی هستند، اما فقط وقتی که آنها را به طور مجرد در نظر بگیریم. حقیقت هر یک از واحدها یک روح است. بنابراین به نظر می رسد که یگانه صفت اساسی ممکن جوهر باید اندیشه باشد. در نتیجه لایب نیتس به انکار ماده و قرار دادن خیل نامحدودی از ارواح به جای آن ناچار شد. (راسل، 1373ش، ص 804) وی معتقد است اگر این جوهر امتداد داشته باشد باید از اجزاء ممتد درست شده باشد (جزء لا یتجزی)، و جزء از دو حالت خارج نیست یا بْعد دارد و یا ندارد، اگر بْعد داشته باشد پس لا یتجزی نیست و اگر بُعد نداشته باشد، جزء آن جوهر جسمانی محسوب نمی شود و هر دو نتیجه خلاف فرض است.
چگونه از n شییء بی بْعد، جسم دارای بعد ایجاد می شود؟ پس از جوهر جسمانی دارای امتداد، به صرف فرض آن، فرض خلافش لازم می آید و این مفهومی پارادوکسیکال است و مصداقی ندارد. شرط مصداق داشتن یک مفهوم این است که خود مفهوم، پارادوکسیکال نباشد. (ملکیان، 1374ش، ج 2، ص 285)
اما به این استدلال فوق نقدی وارد شده که ماحصل آن اینست: به نظر می رسد در استدلال لایب نیتس دو چیز مساوق یکدیگر فرض شده اند که یکی ذی بعد بودن و دیگری قابل تجزیه بودن، اما از کجا اثبات می کند که اگر چیزی دارای بعد باشد بایستی حتماً تجزی داشته باشد. می توان چیزی را تصور کرد که دارای بعد باشد و قابل تجزیه نباشد، به خصوص وقتی مراد از تجزی، تجزیه عملی باشد (همانجا)
اما در مورد جهان هستی، لایب نیتس آنرا هم «متنوع» می داند و هم «هماهنگ». لذا برای شناخت آن (همانطور که هست) بایستی در آنِ واحد جزئیات آنرا تمییز داده و وحدت آنرا دریافت. لذا برای دستیابی به این شناخت دو گانه بایستی در مقامی بسیار عالی و مشر‍ف، حتی المقدور نزدیک به مقام الوهیت قرار گرفت. [19]
از اینرو برای تبیین اصول فلسفی خویش، ساختار و پیکره آن را در اصول نودگانه منادولوژی، در سه بخش پایه ریزی کرد که عبارتند از :
1- منادها یا عناصر اشیائ (جواهر فرده)، که از شماره 1 تا 36 منادولوژی به تبیین و تفسیر آن پرداخته است.
2- خداوند که از شماره 37 تا 48 اصول منادولوژی به توضیح و جایگاه آن همت گمارده است.
3- تصویر جهان با توجه به علت آن(خداوند)، که از شماره 49 تا 90 بدان پرداخته است.

 

1- منادها
آنچه در عالم خارج وجود دارد، جواهر فرده ای است که دارای یک نظام و سلسله مراتبی است. در این سلسله، وقتی از بالا (خدا) به پایین می آییم، منادهای پائینی دارای این استعداد هستند که در ما توهم ایجاد کنند و با اینکه بی بعد هستند در ما تصور جسم بعد دار را بوجود آورند.
برای روشن تر شدن مطلب فوق، منادها را می توان به دو لحاظ مورد توجه قرار داد:
أ ـ طبیعت منادها (شماره1 تا 17 اصول منادولوژی)
ب ـ درجه کمال منادها (شماره 18 تا 36 اصول منادولوژی)

 

الف ) طبیعت منادها نیز از دو حیث مختلف می تواند مورد توجه قرار گیرد:
1- به لحاظ بیرون
2- به لحاظ درون
(لایب نیتس، 1375ش، صص 111-110؛ Garber, 2000, pp.480-481)
اما به لحاظ بیرونی و خارجی، مناد، ساده و بدون امتداد و بی شکل و تجزیه ناپذیر است، نه در خور حدوث یا زوال به طور طبیعی است و نه قابل تغیر است به نحوی که مخلوق دیگری در درون آن تأثیر بگذارد (اصل 6: نه حدوث منادها و نه فنای آنها ممکن نیست مگر دفعتاً واحده و به خلق و إفناء، اما آنچه مرکب است با وجود أجزاء، حادث و با تباهی اجزاء تباه می شود.)
از سوی دیگر لایب نیتس در اصل 9 بیان می دارد که چون در طبیعت هرگز دو موجود یافت نمی شود که کاملاً عین یکدیگر باشند پس اشیاء فرقی درونی دارند. یعنی هر مناد با مناد دیگر متفاوت است.
اما به لحاظ درونی، مناد دارای ادراک [20]، یا تصویر کثرت در وحدت است و برخوردار از شوق یا میل گذشتن از ادراکهای کمتر متمایز به ادراکهای بیشتر متمایز و بدین وجه مانند خودکاری است غیر جسمانی.
لایب نیتس در اصل 18 از اصول منادولوژی، نام «کمالهای اول» را بر کلیه این گوهرهای ساده می گذارد زیرا اینها در خود نوعی کمال دارند و کفایتی در آنهاست تا آنها را منبع افعال درونی کند. (لایب نیتس، 1375ش، صص 111-110)
اصل 13 از اصول نودگانه مراد از شوق و میل درونی منادها را برایمان روشن می گرداند:
«عمل اصلی درونی که موجب تغیر یا گذشتن از یک ادراک دیگر می شود ممکن است شوق نامیده شود. حال ممکن است شوق همیشه به همه ادراکاتی که مایل است نرسد اما همواره چیزی از آن را می یابد و به ادراکهای جدید نایل می شود.»
در اصل 12، تغیر را خصوصیتی درونی دانسته و آنرا عامل تنوع گوهرهای ساده می شمارد. یکی از شارحان [21] لایب نیتس از این اصل نتیجه می گیرد که بنابر این تغییر بایستی همواره «متوالی» و «دائمی» باشد و از خود چیزی باقی گذارد مانند قشرهای نازک گل و لای که در اثر عقب رفتن امواج بر جای می ماند (لایب نیتس، 1375ش، ص 105)
حال باید ببینیم که لایب نیتس چه مکانیزمی برای تغییر فوق قائل است؟ وی مانند سایر فلاسفه کارتزین معتقد است که جواهر قادر به فعل و انفعال بر یکدیگر نیستند. در سیستم وی منادها، سربسته و بدون پنجره هستند، و هیچ ارتباط علی و معلولی و تأثیر و تأثری بر یکدیگر نمی گذارند چنانکه در اصل 6 این تغییر را (همانطور که ذکر شد) دفعی و بهمراه خلق و افناء و درونی دانست نه بیرونی تا بتوان بدینوسیله تأثیر علی شییء یا مناد دیگری را بر آن توجیه کرد.
وی در بخشی از اصل 7 می گوید: «منادها دریچه ای ندارند که از آن دریچه امکان ورود یا خروج چیزی باشد. اعراض بر خلاف نظر اهل مدرسه (بون آوانتورقدیس [22])، نه ممکن است منفک شوند و نه ممکن است در خارج از گوهرها زیست کنند. بدین وجه نه گوهر ممکن است از بیرون داخل مناد بشود و نه عرض.» (لایب نیتس، 1375ش، صص 100-99)
بنابراین لایب نیتس از مخالفان رابطه علی و معلولی بین موجودات است و معتقد است که اگر چنین رابطه ای به ذهن ما میرسد به سبب فریبندگی ظواهر است. اعتقاد مذکور از نظر راسل منجر به دو اشکال ذیل است:
1- در علم دینامیک که به نظر می رسد اجسام بر یکدیگر تأثیر می گذارند به خصوص هنگام تصادم، نظریه فوق به اشکال برمی خورد (اگر از این اشکال هم صرفنظر کنیم، اشکال دوم همچنان باقی است)
2- در ادراک، به نظر می رسد که اثر شییء مدرک بر مدرک وجود دارد و نوعی رابطه تأثیر گذاری بین آنها برقرار است. (راسل، 1373ش، ص 805)
لایب نیتس عقیده دارد که هر «واحدی» جهان را در خود منعکس می سازد، نه بدان سبب که جهان در آن «واحد» تأثیر می کند بلکه بدین علت که خدا به «واحد» چنان ماهیتی داده که به خودی خود چنین نتیجه ای را حاصل می کند. وی معتقد است بین موجودات جهان و تغییرات یک واحد و واحددیگر، نوعی هماهنگی تقدیری (هماهنگی پیشین بنیاد) وجود دارد که شبیه فعل و انفعال از آن پدید می آید و آنرا به عنوان یک برهان و یک اصل معرفی می کند.
بنابراین برهان، همه موجودات هستی همانند ساعت ها هستند و این ساعتها بی آنکه ارتباط علی بین آنها در کار باشد چون با هم کاملا میزان شده اند و در آن واحد زنگ می زنند. پس باید علت خارجی واحدی که آنها را تنظیم کرده است موجود باشد. به اعتقاد وی این هماهنگی باعث پیدایش نظام احسن شده است. (راسل، 1373، ص 805)
راسل بر این برهان اشکال کرده و می گوید: اگر واحدها بر یکدیگر تأثیر نمی گذارند پس یکایک آنها چگونه مطلع می شوند که واحدهای دیگر وجود دارند؟ اگر حرف لایب نیتس درست باشد باید این انعکاس (منعکس ساختن جهان) هم رؤیایی بیش نباشد، اما معلوم نیست وی از کجا دانسته که همه واحدها در آن واحد رؤیاهای مشابه می بینند. لذا راسل معتقد است که مطالب فوق تنها خیالبافی است و به درد تاریخ قبل از دکارت می خورد (راسل، 1373ش، ص 811)
اگر بخواهیم این گفتار لایب نیتس را به زبان افلاطون بیان کنیم می توانیم جواهر فرد فلسفه وی را با تعدادی آینه که در یک زمان تصویر جهان را در خود منعکس می سازند، مقایسه کنیم. اما این آینه ها به لحاظ مرتبه با یکدیگر برابر نیستند. برخی تصویر جهان را با وضوح بیشتری منعکس می سازند و بعضی با وضوح کمتر. این امر کلاً به مرتبه و موقعیت مناد مورد نظر بستگی دارد.
اسپینوزا تاکید می کرد که همه آدمیان که به مثابه آئینه جلوه گر أنوار حق هستند، به یک اندازه این انوار را منعکس می سازند ولی لایب نیتس اظهار می دارد که هیچ دو انسانی یکسان نیستند (وی در زندگیش نیز همیشه طرفدار امتیاز طبقانی بود و می گفت: هر انسانی باید مرتبه خود را بشناسد، و هر زنی باید بداند که مرتبه اش دون مرتبه مرد است!) (توماس، 1348ش، ص 357)
راسل معتقد است که برهان لایب نیتس را می توان از شکل ما بعدالطبیعی اش خارج کرده و به صورت «برهان نظم» در آورد به اینصورت که اگر به جهان بنگریم چیزهایی را می بینیم که نمی توان آنها را نتیجه نیروهای کور طبیعت دانست بلکه بسیار منطقی تر است که آنها را به عنوان شواهد یک غرض خیر در نظر آوریم. این برهان از نظر شکل منطقی عیبی ندارد اما مقدمات آن تجربی است و نه ما بعد الطبیعی. خدای این برهان لازم نیست همه صفات ما بعدالطبیعی مانند قدرت مطلق و علم مطلق را داشته باشد و تنها کافی است قدرت و علمش بیش از ما باشد، هم چنین بدیهای جهان، ممکن است نتیجه محدودیت قدرت او باشد. (راسل، 1373ش، ص 812)
در واقع راسل با این بیان در صدد است تا از مجموعه ادعاهای لایب نیتس چنین نتیجه گیری کند که برهان تا حد برهان نظم تنزل پیدا می کند و چون برهان نظم دارای مقدمات تجربی است، این مخالف مبنای راسیونالیستی اوست. دیگر آنکه وی تأثیر علی و معلولی اشیاء عالم را بر یکدیگر انکار کرده است بدون اینکه این مطلب را مستدل کند، هماهنگی تقدیری بین اشیاء عالم یک ادعاست و می تواند با ادعای دیگری مبنی بر اینکه خداوند با قدرت قاهر ه اش موجودات را طوری خلق کرده تا بر یکدیگر تأثیر و تأثر وارد کنند باطل شود.
تا اینجا نتایج حاصله از سخنان لایب نیتس عبارتند از:
1- اشیاء مادی چیزی جز اوهام نیستند.
2- زمان و مکان بالتبع موهوم است.
3- رابطه علی و معلولی بین موجودات وجود ندارد و اگر چنین رابطه ای به نظر می رسد به سبب فریبندگی ظواهر است و …. در حالیکه همانطور که راسل گفت منعکس شدن جهان در هر مناد، بدون در نظر گرفتن مسئله علیت، خود می تواند مرهون خیال پردازیهای لایب نیتس بوده و رؤیایی بیش نباشد.
گر چه بر خلاف نتیجه گیری فوق، کسانی را می توان یافت که در داوری درباره برهان لایب نیتس نظری کاملاً مخالف دارند. در این داوری جدید هنگام مقایسه نظریه منادهای لایب نیتس با أشاعره و مالبرانش، چنین بیان شده است:
« لایب نیتس از طرفداران اصالت عقل و از معتقدان به اصل علیت است. با اینهمه بین نظریه مناد با جزء لا یتجزی دموکریت و اشعری شباهت آشکاری است و به همین نسبت گمان نفی علیت درباره او در ابتدای امر جریان می یابد. چنین می نماید که نظریه مناد تا آنجا که به روابط منادها مربوط می شود نافی رابطه علت و معلولی است و شباهت کاملی با نظریه اشعری دارد اما از آنجا که لایب نیتس حالت کنونی هر مناد را تأثری از حالت پیشین خود او می داند، به طریقی با اصل علیت کنار می آید».
به علاوه تأکید او بر هماهنگی پیشین منادها، وجه امتیاز آشکاری را بین نظریه او و جزء لا یتجزی اشعری در ارتباط با علیت، پیشنهاد می کند، زیرا لازمه ذره گرایی اشعری دخالت دادن لحظه به لحظه اراده خداوند در حوادث جزئی است اما تنظیم ازلی لایب نیتسی، خداوند را وارد جزئیات نمی کند و به این اعتبارست که این خود می تواند تعبیری از علیت باشد.
بر خلاف آن مالبرانش (کشیش فرانسوی پیرو دکارت) بر خلاف دکارت معتقد به اصل علیت نیست. وی در مسأله ارتباط نفس و بدن طریقه اشعری را بیاد می آورد. وی به هماهنگی پیشین بنیاد بین جواهر معتقد نیست بلکه می گوید خداوند متعال در مقابل هر یک از حالات جزئی نفس و بدن، حالت جزئی و مناسبی را در دیگری خلق کرده و در این جریان، اراده خداوند به طور بی واسطه و پیوسته به امر جزئی تعلق می گیرد و اظهار این مطلب هیچ راهی را برای ورود مفهوم علیت باقی نمی گذارد.» (طاهری، 1376ش، صص 370-369)
نویسنده نوشتار فوق با مقایسه بین تفکر اشعری و مالبرانشی با تفکر لایب نیتسی، معتقد است که لایب نیتس جایی برای اعتقاد به اصل علیت باقی گذاشته است و آنرا به طور صد در صد نفی نکرده است. اما به اعتقاد حقیر تفاوت چندانی بین نظریه لایب نیتسی با نظریه اشعری در باب علیت وجود ندارد زیرا یکی به یکباره و با اصل «هماهنگی پیشین بنیاد»، علیت را سلب کرده و دیگری در تک تک حوادث جزئی این مطلب را نادیده گرفته است و به نظر می رسد که در نقد لایب نیتس در بحث علیت حق با راسل باشد.
گذشته از طبیعت منادها مطلب دیگری را که لایب نیتس مورد دقت قرار می دهد، درجه کمال منادهاست.

 

ب ) درجه کمال منادها
منادها از لحاظ درون در خور درجه های مختلف کمال هستند و این درجه ها به کمی یا زیادی خصوصیت متمایز بودن ادراک منادها بستگی دارد و از اینقرار است:
1. مناد یا کمال اول، محض و ساده، دارای ادراک و شوق به معنای عام است و فاقد حافظه. حیات گیاهان بدین گونه است.
2. مناد برخوردار از حافظه یا نفس، چنانکه در حیوانات وجود دارد. این موجودات، بی آنکه دارای عقل باشند، می توانند در تجربه به وسیله عقل امری را دنبال کنند و از امری به امر دیگر بروند.
3. مناد برخوردار از عقل یا از شناخت حقایق جاویدان، و در نتیجه برخوردار از ادراک روشن متمایز یا وجدان و وقوف. چنین منادی موسوم به ذهن یا روح است و به ما که انسان هستیم داده شده است.
لایب نیتس در اصل 19 چنین می گوید: «اگر بخواهیم هر آنچه دارای ادراکها و شوقها (به معنای عامی که بیان کردم) باشد نفس بنامیم، تمام گوهرهای ساده یا منادهای مخلوق را ممکن است نفس نامید. اما چون آگاهی امری است بیشتر از ادراک ساده، رضایت می دهم که نام عمومی منادها و کمالهای اول برای گوهرهای ساده ای که غیر از این ندارند، کافی باشد و نفس فقط به جوهرهائی اطلاق گردد که ادراک آنها متمایزتر و همراه با حافظه باشد.» (لایب نیتس، 1375ش، صص 112-111)
باور لایب نیتس در مورد مناد انسان بر این است که استدلالها و افعال عقلی او مبتنی بر دو اصل بزرگ است:
اصل عدم تناقض [23]
اصل جهت کافی [24]
وی در اصل 31 و 32 این دو اصل را چنین توضیح داده است:
« به فضل اصل امتناع تناقض به غلط بودن آنچه مشتمل بر آن است و صحت آنچه مقابل یا نقیض غلط است، حکم می کنیم و به استناد جهت کافی، ملحوظ می داریم که ممکن نیست هیچ امری حقیقی یا موجود باشد و هیچ قضیه ای صادق، مگر جهت عقلی کافی برای اینکه باید چنان باشد و نه طور دیگر، وجود داشته باشد، هر چند که شناخت این جهت های عقلی غالباً برای ما ممکن نباشد.» (لایب نیتس، 1375ش، صص 122-121)
این دو اصل مرجع تمام حقایق ممکن هستند. حقایق ممکن به دو قسم تقسیم می شوند:
حقایق استدلال (حقایق عقل: Dedicto) که ضروری است و مخالف آن نا ممکن است، و حقایق واقع (واقعه Dere) که ممکن به امکان خاص و مخالف آنها ممکن است.
راسل در تحلیل این دو اصل فوق معتقد است که هر دوی این اصول متکی به مفهوم «قضیه تحلیلی» است. یعنی قضیه ای که محمول، مستتر در موضوع باشد مثل قضیه «همه آدمهای سفید آدمند». اصل عدم تناقض می گوید: «همه قضایای تحلیلی صادقند»، و اصل جهت کافی می گوید: «همه قضایای صادق تحلیلی اند». این دو اصل در پوشش اصلهای 30 تا 38 منادولوژی تبیین شده است.
راسل معتقد است این سخنان در دستگاه محرمانه لایب نیتس مطرح شده و این اصول حتی با بیانات تجربی درباره امور واقعی نیز تطبیق می کند. مثلاً اگر من به سفری بروم، مفهوم من باید از ازل حاوی مفهوم این سفر که یکی از محمولهای من است بوده باشد. می توان گفت که ماهیت جوهر فرد، یا هستی کامل این است که دارای مفهومی باشد چنان مکمل که برای فهمیدن و استنتاج همه محمولهای موضوعی که آن مفهوم بدان اسناد شده کفایت کند. بنابراین صفت پادشاهی برای اسکندر کبیر در انتزاع از موضوع نه به حدی که برای فرد کفایت کند معین است و نه متضمن سایر صفات موضوع است و نه حاوی همه اموری است که در مفهوم این پادشاه مستتر است در صورتی که وقتی «خدا» مفهوم یا شخصیت اسکندر را مد نظر می آورد، در آن واحد اساس و علت همه محمولهایی را که نسبت به اسکندر صدق می کند می بیند (اینکه اسکندر به مرگ طبیعی می میرد یا مسموم می شود، چه کسانی او را شکست دادند و…؟) اما ما این اطلاعات را تنها از راه تاریخ می توانیم بدانیم. (راسل، 1373ش، ص 816)
لوئیس فرانکل در مقاله ای تحت عنوان «لایب نیتس و اصل جهت کافی» چنین می گوید که برای اینکه فهم صحیحی از PSR که مخفف «Principle of Sufficient Reason» است، داشته باشیم بایستی فهم صحیحی از نقش و ارتباط بین منطق لایب نیتس و متافیزیک او داشته باشیم. گاهی وی این برداشت را ارائه می دهد که این اصل، یک اصل منطقی محض است که از آن چنین استخراج می شود: «همه قضایای صادق تحلیلی اند» [25]
در جای دیگر وی تأکید می کند که این اصل متافیزیکی است مثلاً در نامه هایش به کلارک؛ در جای دیگر وی یک ضابطه ارائه می دهد که «PSR» به عنوان این اصل است که خداوند هیچ کاری را بدون دلیل انجام نمی دهد. (اصل ترجیح بلا مرجح، ترجیح در مورد فاعل است و ترجح در مورد قابل) هم چنین «PSR» به عنوان یک اصل از اصل علیت هم بکار می رود و آن بدین معنی است که هیچ چیزی نمی تواند وجود داشته باشد و نه حتی اتفاق بیفتد… اگر علت نداشته باشد. پس در واقع همانطور که در فلسفه لایب نیتس به چشم می خورد تفاسیر منطقی و متافیزیکی، هر دو تقریر جایز این اصل هستند و وی علیرغم تقریرهای متعدد از این اصل می تواند «PSR» را به عنوان یک اصل ساده معرفی کند. اگر بخواهیم اصولی را که تحت پوشش «PSR» قرار گرفته و متفرع بر آن است بیان کنیم از این قرارند:
1 . PSRg : Principle of Grounds (اپیستمولوژی)
2 . PSRr : Principle of Reasons (آنتولوژی)
3 . PSRc : Principle of Causation (آنتولوژی)
در اصل اول بیان می کند که هر قضیه صادقی استدلالی ما تقدم دارد که به وسیله آن، محمولها منطوی در موضوع می باشند و… مبنا و پایه صدق قضایا در مفهوم کامل موضوع آن است. [26]
در اصل دوم می گوید که خداوند حکیم و خردمند متعالی هیچ کاری را گزاف و بدون دلیل کافی انجام نمی دهد و در اصل سوم چنین می گوید که هر واقعه و پدیده ای علتی دارد. پس علامت خلاصه شده «PSR» اشاره به یک اصل عمومی و کلی دارد که شامل هر سه اصل فوق می گردد. (Woolhouse, 1994, Vol.1, PP.58-61)

 

فرمت این مقاله به صورت Word و با قابلیت ویرایش میباشد

تعداد صفحات این مقاله  23  صفحه

پس از پرداخت ، میتوانید مقاله را به صورت انلاین دانلود کنید


دانلود با لینک مستقیم


دانلود مقاله رویکرد لایب نیتس به علیت در نظام هستی

دوره آموزشی بازرسی جوش

اختصاصی از فایلکو دوره آموزشی بازرسی جوش دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

دوره آموزشی بازرسی جوش


دوره آموزشی بازرسی جوش

این فایل شامل یک پی دی اف که 195 صفحه دارد به همراه یک فایل پاورپوینت رایگان میباشد

سوالات زیادی در رابطه با پذیرش جوش وجود دارد که پاسخ به آنها ساده نیست و بیشتر به تهیه کننده معیار پذیرش جوش و بازرس فنی
که معیارپذیرش را تفسیر می کند ، بستگی دارد .
و غیره که منابع با ارزشی در این زمینه هستند. تعدادی از این ASME-IX,BS 2633,BS مراجعی برای معیار های پذیرش وجود دارند نظیر : 5500
مراجع که حاوی مطالب ، توصیه و جداولی برای پذیرش جوش هستند .در فهرست منابع این مقاله درج شده است .
نمونه هایی از استاندارد های پذیرش
(BS بازرسی اتصالات جوش داده شده ( 3351
-1 اولین اتصالات لب بلب که بوسیله هر جوشکار جوش داده شده ، بایستی بطور کامل رادیو گرافی شو د .اگر کارفرما جور دیگری
نخواسته باشد ، بشرطی که کیفیت کار رضایتبخش باشد ، در صد آزمایشا ت بشرح زیر است :
الف - اتصالات لوله از جنس فولاد کربنی با ضخامت تا خود 10 میلیمتر ، 5% و برای همه ضخامتهای دیگر 10 % رادیو گرافی شود .
اتصالات لوله از جنس فولاد کربنی با قطر اسمی کوچکتر از 2 اینچ در صورت توافق بین خریدار و سازنده نیازی به رادیو گرافی ند ارند .
ب - حد اقل 25 % از اتصالات لوله از جنس فولاد آلیاژی بدون توجه به ضخامت و قطر بای ستی رادیو گرافی شود.
ج- تمام اتصالات فولاد اوستنیتی و فلزات غیر آهنی بایستی بطور کامل ر ادیو گرافی شوند ، مگر آنکه بین خریدار و سازنده جور دیگری
توافق شده باشد .
در صورت نیاز به عملیات حرارتی پس از جوشکاری ، تمام اتصالات فولاد زنگ نزن اوستینی که دارای ضخامت 20 میلیمتر و بیشتر هستند
، بایستی بطور کامل پس از عملیات حرارتی ، رادیو گرافی گردند .
-2 در صورت توافق بین خریدار و سازنده از روش آزمایش التراسونیک میت و ان بجای رادیو گرافی استفاده کرد . روشهای دیگر آزمایش
غیرمخرب نظیر ترک یابی مایع نافذ و ذره مغناطیسی را میتوان بعنوان مکمل این آزمایشها بکار برد .
-3 تمام جوشهای انشعاب در لوله های از جنس فولاد فریتی با ضخامت بالا ی 32 میلیمتر باید ترک یابی مغناطیسی شوند . وقتی از
پرودهای الکتریکی استفاده می شود بایستی دقت شود که با قوس زدن ، س طح لوله آسیب نبیند . تمام جوشهای فولادی اوستن ت یی و فلزات غیر
آهنی بایستی بوسیله مایع نافذ آزمایش شوند .


دانلود با لینک مستقیم


دوره آموزشی بازرسی جوش

نمونه سوالات رشته مدیریت - نیمسال دوم 91-90 بهمراه پاسخنامه

اختصاصی از فایلکو نمونه سوالات رشته مدیریت - نیمسال دوم 91-90 بهمراه پاسخنامه دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

نمونه سوالات رشته مدیریت  - نیمسال دوم  91-90  بهمراه پاسخنامه

 

سیستم های اطلاعاتی مدیریت

سیر اندیشه های سیاسی و تحول نهادهای اداری

مدیریت تطبیقی

آشنایی با سازمانهای دولتی ایران

مدیریت بازاریابی

مدیریت بازاریابی و تبلیغات جهانگردی

تعاونی روستایی، مدیریت تعاونیها

مدیریت استراتژیک

مدیریت تعاونیها

مدیریت منابع انسانی

مدیریت سازمانهای محلی و شهرذاریها، مدیریت شهرداریهای سازمانهای محلی

تجارت الکترونیک ۱

زبان تخصصی 4

تجارت الکترونیک ۲

تصمیم گیری و تعیین خط مشی دولتی

زبان تخصصی ۱

زبان تخصصی 2

زبان انگلیسی ۲

توسعه اقتصادی و برنامه ریزی

مبانی مدیریت بازرگانی

خلاقیت-حل مسپله و تفکر راهبردی

جامعه شناسی اوقات فراغت، گذراندن اوقات فراغت

هنر و معماری ۲

روش ها و فنون توانمندسازی، کارآفرینی، کارآفرینی و توانمندسازی، مبانی کارآفرینی

کارسنجی، کارسنجی و روش سنجی

حقوق تجارت

حقوق اساسی

پژوهش عملیاتی،پژوهش عملیاتی در جهانگردی،تحقیق در عملیات،تحقیق در عملیات ۱

روابط کار در سازمان

هنر و معماری ایران ۱

جغرافیای جهانگردی ایران

سیستم های خرید، انبارداری و توزیع

اصول حسابداری 3

حسابداری دولتی، حسابداری و حسابرسی دولتی

فرهنگ عامه

بازرگانی بین المللی، تجارت بین الملل

کام‍پیوتر و کاربرد آن در مدیریت

فراگرد تنظیم و کنترل بودجه

برنامه ریزی و سرپرستی گشتهای جهانگردی

کنترل پروژه

پول و ارزو بانکداری، پول و بانکداری

بازاریابی بین الملل

بهره وری و تجزیه و تحلیل آن در سازمان

بهره وری و تجزیه و تحلیل آن در سازمان ها

تجزیه تحلیل و طراحی سیستم، تجزیه و تحلیل سیستم، فنون تجزیه

طرح ریزی و تعمیرات و نگهداری

بررسی اقتصادی طرحهای / طرحی صنعتی

مبانی مدیریت دولتی ۱

مباحث ویژه در مدیریت دولتی

مدیریت اسلامی ۲

مدیریت بازاریابی

مدیریت تحول سازمانی

اصول سازمان و مدیریت، اصول مدیریت، اصول مدیریت و سازماندهی، اصول و مبانی مدیریت

مبانی سازمان و مدیریت، اصول سازمان و مدیریت، مبانی مدیریت و سازمان دهی

روابط صنعتی

مبانی مدیریت صنعتی

مبانی مدیریت دولتی ۲

مدیریت اسلامی پیشرفته

آمار کاربردی در مدیریت جهانگردی- آمار و احتمالات- آمار و کاربرد آن در مدیریت ۱

آمار و کاربرد آن در مدیریت ۲، کاربرد آمار در مدیریت بازرگانی، کاربرد آمار در مدیریت صنعتی

آمار و احتمالات، آمار و احتمالات و کاربرد آن در کشاورزی

 

مدیریت تولید

برای دانلود سوالات بدون هیچگونه آرم و لوگوی تبلیغاتی اقدام به خرید فایل کامل نمایید

مخصوص کافی نت ها و سایتهای فروش مقاله و ...

 آدرس ایمیل و شماره همراه خود را در بخش پرداخت و دانلود وارد نمایید و بعد از پرداخت قادر خواهید بود تمامی نمونه سوالات را در یک فایل زیپ دانلود نمایید


دانلود با لینک مستقیم


نمونه سوالات رشته مدیریت - نیمسال دوم 91-90 بهمراه پاسخنامه